دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۵ خرداد ۹۷، ۱۲:۲۲ - Siamak Bagheri :)

۴۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

عید

عید داره میاد. فردا سال تحویل میشه. من از دوران کودکی روزهای عید را دوست نداشتم. دلیلش را نمیدونم. حتی خاطره تلخی از عید در ذهنم نیست. فقط میدونم که عید را دوست ندارم. حتی تعطیلاتش را.  شاید دلیلش این باشه که در روزهای عید جای خالی پدرم رو احساس میکنم. 

در دوران عید به شدت احساس تنهایی و غربت دارم. فکر میکنم گمشده ای دارم. کلا سرگردانم تا عید تموم بشه.

امروز از اتفاقی از کنار قاب عکس پدرم رد میشدم که بوی عطر و گلاب احساس کردم. دوباره برگشتم و بو کردم. بازم همون بو رو استشمام کردم.

یعنی بابای من اونموقع اونجا بود و منو میدید؟

بابایی اگه منو میبینی اگه مواظبم هستی یه علامت بده. یه علامت کوچک.


فردا ساعت هشت صبح سال تحویل میشه. قراره ما بریم سر مزار پدرم و سال تحویل اونجا باشیم. در این 32سال این دومین باره که برای سال تحویل میریم پیش پدرم. میخوام از این به بعد هر سال برم پیش بابام.

ولی خدا را شکر میکنم که سالم و سرحالم. خانواده و دوستان خوبی دارم. امنیت و آرامش دارم

و

یک خدای خیلی خوب و مهربون که همه اینا را بهم داده.

خدایا سپاسگذارم

باران بارانی
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.


دوست را، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست.

زیر باران باید با زن خوابید.

زیر باران باید بازی کرد.

زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت


زندگی تر شدن پی در پی ،


زندگی آب تنی کردن

در حوضچه "اکنون"است.


#سهراب_سپهری

باران بارانی
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۵۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آنکه می داند

چه می گویم ..


کجاست؟...


#فریدون_مشیری

باران بارانی
۲۹ اسفند ۹۴ ، ۰۸:۴۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

احتمالاً بیست و نه روز بودن اسفند، 

حاصل لجاجت بچه ای بود 

که میخواست زودتر لباسهای عیدش را تن کند.

یا حاصل دلشوره ی زنی که 

همسرش قول داده بود سال بعد،

 باز خواهد گشت..

اصلا شاید شاگرد زرنگی دوست داشت یک روز زودتر به مدرسه برود.

ویا پیر مرد مریضی که میخواست قبل از مرگ

سال آینده را هم ببیند،

احتمالاً بیست و نه روز بودن اسفند

حاصل عجول بودن خانواده ایست که،

سال قبل برایشان بد بیاری اورده است.،

و منتظر سال جدید و اتفاقهای جدید هستند....

یا مادری که حتی ١ روز هم طاقت دوری از فرزندانی که به دست آسایشگاه سپردنش را هم ندارد.،

اسفند را بیست و نه روز کرده.

اسفند من هم بیست و نه روز است...

میخواهم زود تر عید برسد..

از کجا معلوم.....؟؟؟ 


شاید خدا تو را به من عیدی بدهد..!

باران بارانی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۰۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

اگر افراد می توانستند یاد بگیرند که، آنچه برای من خوب است،

 لزومی ندارد که برای دیگران هم خوب باشد،

 آنگاه دنیای شاد و خوشایندتری می داشتیم. 


تئوری انتخاب به ما می آموزد که دنیای مطلوب من، 

اساس و شالودۀ زندگی من است و نه 

اساس و شالودۀ زندگی دیگران...


- #ویلیام_گلاسر -


باران بارانی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۰۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

‌ ‌

نداشته ها و تنهایی های کوچک با چیزها و آدمهای کوچک پر میشوند ؛


✅نداشته ها و تنهایی های خیلی خیلی خیلی بزرگ ، فقط با خدا ...


مهم نیست در این زمین خاکی چقدر تنها باشیم و چقدر حرفهایمان برای دیگران غیر قابل فهم باشد و وقت انسانها برایمان کم ...


✅شکر که خدا هست 

✅و او جبران تمام دلتنگی ها و مرهم تمام زخمهاست ...


✅هر وقت دلت خواست ، 

مهمانش کن در بهترین جایی که او می پسندد ، 

در قلبت ، 

در نیایشت ، 

در مناجاتت


و به دستان خالی ات نگاه نکن ، تو فقط خانه دلت را برایش نگهدار ، اسباب پذیرایی با اوست ...

         

باران بارانی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر



نزدیکی های عید بود، من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیاورم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیف هق هق گریه مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم...

(استادکدکنی حالا خودش هم گریه می کند...)

پدرم بود، مادر هم او را آرام می کرد،

می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیگذارد ما پیش بچه ها کوچک شویم! فوقش به بچه ها عیدی نمی دهیم!...

اما پدر گفت:

خانم! نوه های ما، در تهران بزرگ شده اند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما........ 😔

حالا دیگر ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های پدر را از مادرم بپرسم

دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود

کل پولی که از مدرسه (به عنوان حقوق معلمی) گرفته بودم

روی گیوه های پدرم گذاشتم و خم شدم و گیوه های پر از خاکی را که هر روز در زمین زراعی همراه بابا بود بوسیدم.

آن سال، همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قدشان....

پدر به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد؛ 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی به مادر داد.

اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم فروردین، که رفتم سر کلاس.

بعد از کلاس، آقای مدیر با کروات نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم به اتاقش؛

رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ کهنه گوشه اتاقش درآورد و به من داد.

گفتم: این چیست؟

گفت: "باز کنید؛ می فهمید".

باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!

گفتم: این برای چیست؟

گفت: "از مرکز آمده است؛ در این چند ماه که شما اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند؛ برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند."

راستش نمی دانستم که این چه معنی می تواند داشته باشد؟!

فقط در آن موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم: این باید 1000 تومان باشد، نه 900 تومان!

مدیر گفت: از کجا می دانی؟

کسی به شما چیزی گفته؟

گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.

در هر صورت، مدیر گفت که از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.

روز بعد، همین که رفتم اتاق معلمان تا آماده بشوم برای رفتن به کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتن شما استعلام کردم، درست گفتی!

هزار تومان بوده نه نهصد تومان!

آن کسی که بسته را آورده صد تومان آن را برداشته بود

که خودم رفتم از او گرفتم؛

اما برای دادنش یک شرط دارم...

گفتم: "چه شرطی؟"

گفت: بگو ببینم، از کجا این را می دانستی؟!

گفتم: هیچ، فقط شنیده بودم که خدا ده برابر کار خیرت را به تو بر می گرداند، گمان کردم شاید درست باشد...

 


🌿🌸🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿

باران بارانی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

‌ 

🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿


                     ✨خدایا...✨

بیاموز به من.....

که لحظه ها در گذرند....

بیاموز به من که هیچ حالتی پایدار نیست.....

که میگذرد....اگر در سختی ام...

اگر دلتنگم....

و در تمام این لحظه ها تو در کنار منی....

به من آگاهی بده تا پذیرا باشم هر لحظه ایی را که میگذرد....

و نشانم بده راه را....

تا سهم خود را به انجام برسانم....

از نیروی بی پایانت بی نصیبم مگذار ....

تا بپیمایم راههای دشوار زندگی را که با حضور تو ممکن میشود.....

نگرانیهایم را بدست تو میسپارم.....

و قدم میگذارم در راهی که تو میخوانی ام.....

و هرچه در این مسیر برایم مهیا کرده ای را با آغوش باز میپذیرم....

هر لحظه با یاد تو خواهد گذشت...

چه سخت و چه آسان...

چه تلخ و چه شیرین...

که با حضور تو همه لحظه هایم به عشق مبدل میشوند....

پایان سالتون قشنگ ...


🌿🌸🌿🌺🌿🌺🌿🌺🌿

باران بارانی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

همیشه باید مراقب سه چیز باشیم : وقتی تنها هستیم مراقب افکار خود، وقتی با خانواده هستیم مراقب اخلاق خود و زمانی که در جامعه هستیم مراقب زبان خود.


باران بارانی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

‌ ‌ 

چـــــقدر زیـــــباســـــت...


کســــــی را "دوســــــت" بــــــداریــــــم ،


نـــه از رویِ "نــــــیاز"......


نــــه از رویِ "اجــــــبار"...


و نــــه از رویِ "تنــــــهایــــی ،


فقـــــط بـــــرای اینـــــکه...


ارزشِ "دوســـــت داشـــــتن" را دارد......

باران بارانی
۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر