دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

  • ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۰۰ stifle

آخرین نظرات

۱۵ مطلب با موضوع «کتاب» ثبت شده است

سلام

من دیروز عصر حالت طبیعی نداشتم. در نتیجه وسوسه شدم و زنگ زدم به یک فالگیر که قبلا دوستم معرفی کرده بود. بیشتر نیاز داشتم که یه نفر بهم روحیه بده.

خلاصه زنگ زدمو حرف های خوبی شنیدم. یکی از این حرف های خوبی که شنیدم و خیلی لذت بردم این بود:" تو هر کاری بخوای میتونی انجام بدی. هرکاری. هرکاری انجام بدی عالی میشه. عالی.".  و چندین بار این جمله را تکرار کرد. 

خیلی با شنیدن این جمله حالم بهتر شد. خیلی زیاد. این حرف باعث شد یه نگاهی به گذشتم بندازم. به اینکه درس خوندم تو مدرسه ای که دوست داشتم. رفتم داشنگاهی که دوست داشتم و رشته ای که خیلی بهش علاقه دارم را خوندم. بعد خیلی راحت جذب بازار کار شدم. چند سال کار کردم و بعد برای ادامه تحصیل به کشوری رفتم که عاشقش بودم.


بعد اراده کردم که اونجا یه پروژه انجام بدم. انجام دادم و پولش را گرفتم. وقتی برگشتم ایران رفتم در شرکتی که کار کردم. بعد تصمیم گرفتم که دکترا بگیرم. دکترا قبول شدم. 


بعد تصمیم گرفتم یه شغل دایمی و راحت داشته باشم. به اونهم رسیدم. خدای من تو چقدر باهام مهربون بودی و هستی اخه.


تصمیم گرفتم ماشین بگیرم. گرفتم. تصمیم گرفتم اپارتمان بگیرم و گرفتم. الان میخوام یه آپارتمان دیگه بگیرم و به امید خدا میگیرم. در تمام این کارها از خدا کمک گرفتم. 


فقط در یک زمینه هنوز موفق نشدم اونهم دلیلش را میدونم. دلیلش واضح هست. انقدر مغرور بودم که از خدا کمک نگرفتم. از خدا نخواستم که کمکم کنه. اونهم در زمینه پیدا کردن دوست خوب و شریک آینده زندگیم.


در این زمینه هم از خدا میخوام که کمکم کنه هم در دنیای واقعی و هم در دنیای مجازی. این روزها بعد نماز صبح بعد از شکر و سپاس از خدا میخوام که راه و ماموریت امروز من رو بهم نشون بده. از خدا میخوام که کلمات مناسب را در دهانم قرار بده. از خدا میخوام که کمکم کنه که بتونم دیگران را جذب کنم و ...

از فردا باید از خدا بخوام که در دنیای چت و تلگرام و واتساپ و ... هم کمکم کنه که کلمات مناسب را انتخاب کنم و بتونم بیشتر ادم های خوب را جذب کنم و کسی از دستم ناراحت و دلشکسته نشه.


امروز از خدا خواسته بودم که کمکم کنه و کلمات مناسب را در دهانم قرار بده. همینطور هم شد. خیلی خوب صحبت کردم در جلسه و در صحبت خصوصی با همکارم. خیلی خوب صحبت کردم و خودم خیلی راضی هستم.


از این به بعد در دنیای مجازی و در رابطه با اقایون هم از خدا میخوام کمکم کنه که خیلی خوب و جذاب صحبت کنم. از خدا میخوام که کلمات مناسب و زیبا و جذاب را در دهانم قرار بده. از خدا میخوام که ادم های خوب و حسابی را سر راهم قرار بده. از خدا میخوام که در روابطم هم به هر چیزی میخوام برسم و روی هر کس دست میذارم اون رابطه به خوبی و خوشی پیش بره.


خدا همیشه کنار ماست. کافیه بخواهیم و ببینیمش. اگر کمی با انصاف بیشتری به زندگی و گذشته و حال خودمون نگاه کنیم، خدا را همیشه میبینیم. خدا همیشه بوده و هست و خواهد بود. خدای مهربونم شکرت. شکرت. شکرت.  پروردگارا سپاسگزارم. پروردگارا ممنونم. پروردگارا باز هم کنارم بمون. 


پروردگارا ممنونم بخاطر همه نعمت هایی که بمن دادی و من ندیدم و متوجه نیستم و میدونم که این نعمت ها قابل شمارش نیست. خدایا شکرت. خدایا ممنونم به خاطر ادم هایی که وارد زندگیم شدند چه خوب و چه بد، هر کدوم درس های خوبی بمن دادند. هر کدوم باعث شدند که وسعت دید من افزایش پیدا کنه.


خدایا شکرت فقط همین


باران بارانی
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام

هیچکس توی دنیا جای دوست خوب (دوستی که بتونی راحت هر حرفی را که دوست داری بهش بگی هر حرفی) را نمیگیره. هیچکس. دیروز از ظهر تا شب با یکی از دوستانم بودم. باهاش صحبت کردم. درد دل کردم. رفتیم بیرون غذا خوردیم. کلی سرم گرم شد. همه سعیش را کرد که منو خوشحال کنه. 


چقدر خوبه که آدم دوست های خوب داشته باشه. پروردگارا سپاسگزارم.

دیشب گوشیمو تو رستوران جا گذاشتم. دیشب و امروز حسابی گوشیم استراحت کرده. هنوز هم گوشی ندارم.


دارم خودمو کنترل میکنم که اراده قوی داشته باشم و صبور باشم. با صبر و حوصله همه چی درست میشه. من صبور و ارومم. 


همه چی درست میشه. هرکس میاد و سرجای خودش قرار میگیره. 


خدایا کمک کن اروم و صبور باشم. 


توصیه میکنم کتاب صوتی "شکرگزاری" از راندابرندن را گوش کنید.

باران بارانی
۱۰ تیر ۹۷ ، ۰۹:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام

امروز موبایلم یه مشکلی کرده بود. صبح که گذاشته بودم زنگ بزنه صداش در نمیومد. با ویبره بیدار شدم. 

توی مترو کتاب "نیرو شگفت انگیز اعتماد به نفس" از برایان تریسی را مطالعه کردم. کتاب خوبیه. همون چند صفحه اول‌ خیلی بهم انرژی داد. احساس می‌کنم حالم خیلی بهتر شد. بعد هم که رفتم سرکلاس و استاد اومد از همه درس پرسید. از من همون چیزی را پرسید که همون موقع داشتم مطالعه میکردم. خیلی خوب جواب دادم. از خودم راضی هستم. از خدا هم همینطور.

امروز غذا بهمون باقالی پلو با مرغ دادن. خوشمزه بود. خیلی گرسنه بودم و بهم مزه داد. کلاس خیلی خوبه. خوشحالم که سر کار نمیرم. 

امروز همکارم بهم گفت "به آرامش من حسودی میکنه" طفلی نمیدونه درونم چه خبره.

از اداره بی خبر نیستیم. ظاهرا رئیس اداره ها تموم شدن و الان نوبت کارشناس ها شده. 

منم دیگه تصمیمم را گرفتم تو یه بازه دوساله از کارم استعفا میدم. تصمیمم قطعی هست. میخوام اونجوری که دوست دارم زندگی کنم.

خداجونم ازت ممنونم که امروز اتفاق بدی برام نیفتاد. از اینکه آرامش داشتم و سلامت هستم. 

از اینکه حواسم جمعه و هوش و استعداد دارم برای درس خوندن. ظاهر خوبی دارم  و توی جمع خجالت نمیکشم. خدایا شکرت. 


خدایا باز هم منو در آغوش خودت بگیر. خدایا بغلم کن. باز هم احساس تنهایی میکنم. خدایا دوست دارم یه دوست واقعی داشته باشم. باهاش برم شمال. باهاش برم کوه. باهاش برم ترکیه. خدایا چرا حتی آرزوهای به این کوچکی را برام برآورده نمیکنی. 

خدایا بغلم کن. 

باران بارانی
۲۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۹:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ما سرکلاس هستیم ولی همچنان از اداره خبرهایی به ما میرسه.

تقریبا چارت جدید چیده شده و رییس اداره ها انتخاب شدن. من رییس هیچ اداره ای نشدم. همچنان یه کارشناس معمولی هستم ولی نمیخوام غصه بخورم. پارتی نداشتم. خودشیرینی نکردم. حامی نداشتم.


میخوام خوشبینانه باشم و به چشم یه فرصت به این موضوع نگاه کنم. حتما خیری درش هست. حالا که رییس نشدم و یه کارشناس معمولی هستم مسیولیت کمتری دارم و میتونم تمرکز کنم روی خیلی از کارهای دیگه. مثلا به ذهنم رسیده یه سری کارهای سرمایه گذاری را شروع کنم.


یا حتی شغل دوم داشته یاشم البته خیلی محدود. من خیلی فکر کردم ادمی نیستم که 30 سال کارمندی کنم. خیلی هنر کنم دوسال دیگه به زندگی کارمندی ادامه بدم. بعدش میخوام بشینم تو خونه. صبح ها هرساعتی که دوست دارم بیدار بشم و مجبور نباشم برم سرکار.

دوست دارم از زندگیم لذت ببرم. حالا ترجیح میدم تمرکز کنم روی روشهای کسب درامد جدید.

باران بارانی
۲۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ضربه ی سختی خورده بودم و درس دشواری نیز آموخته بودم. اینکه نمی توانی به هیچ کس جز خودت تکیه کنی.


وقتى نیچه گریست

#اروین_د_یالوم 

photo by Rodney Smith

@grayart

باران بارانی
۰۴ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۱۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر



از گورخره پرسیدم

"توسفیدی و راه راه سیاه داری،

یا اینکه سیاهی و راه راه سفید داری؟"

گوره خره به جای جواب دادن پرسید:

تو خوبی فقط عادت های بد داری،

یا بدی و چند تا عادت خوب داری؟

ساکتی بعضی وقت ها شیطونی،

یا شیطونی بعضی وقت ها ساکت می شی؟

ذاتاً خوشحالی بعضی روزها ناراحتی،

یا ذاتاً افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟

لباس هات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه،

یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟

زشتى و وقتى آرایش مى کنى خوشگلى یا خوشگلى و وقتى آرایش نمى کنى زشتى .

و گورخر پرسید و پرسید و پرسید،

و پرسید و پرسید، و بعد رفت.

دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره راه راهاشون

چیزی نمی پرسم. .اعصابمو بهم ریخت راه راهه حاضر جواب...


#شل_سیلور_استاین



🌿 @R_evolution

باران بارانی
۲۱ بهمن ۹۶ ، ۲۳:۳۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

تا زمانی که بگیم گرفتارم واقعاً گرفتار خواهیم بود...


بسیاری از مردم به هنگام گفتگو،

کلماتی مخرب را ادا میکنند،مثل:

مریضم،  ورشکست شدم، جانم به لبم رسید، بد شانسم و....

به یاد داشته باشید،از سخنان تو، بر تو حکم خواهد شد.

کلامتان بی اثر باز نخواهد گشت، و آنچه را بر زبان رانده اید به جا خواهد آورد.

پس کلامتان را عوض کنید،تا جهان شما دگرگون شود.


 #فلورانس_اسکاول_شین

@Aramesh4

باران بارانی
۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
آری دوستِ من، تو همسایگانِ خویش را مایه‌یِ عذابِ وجدانی. زیرا شایسته‌ی تو نیستند. از این رو از تو بیزار اند و آرزومندِ مکیدنِ خونِ تو اند.
همسایگان‌ات همیشه مگسانِ زهرآگین خواهند بود و آن‌چه در تو بزرگ است، همان بایدِشان زهرآگین‌تر و هرچه مگس‌وارتر کند.
بگریز، دوستِ من، به تنهایی‌ات بگریز! بدان‌جا که بادی تند و خنک وزان است! سرنوشتِ تو مگس تاراندن نیست.

 

چنین گفت زرتشت.

باران بارانی
۱۴ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر



زن‌ها دو دسته‌اند؛
آنهایی که محافظت می‌شوند و آنهایی که نمی‌شوند...
دسته‌ی اوّل را با ماشین به این طرف و آن طرف می‌برند و سرِوقت از آرایشگاه، از استخر، از مدرسه، از اداره و... برمی‌گردانند. با تلفن حالش را می‌پرسند و اگر سرش درد کرد، یکی هست که بگوید: "بهتر نیست کمی استراحت کنی؟"
زن‌های دسته‌ی دوّم، توی باد و باران و توفان، ساعت‌ها توی صف اتوبوس می‌ایستند و با اینکه تصمیم می‌گیرند به جایی که اتوبوس از آنجا می‌آید نگاه نکنند ولی گردنشان، بی‌اختیار، بارها و بارها به آن سو می‌چرخد. تا شب سگ دو می‌زنند و شب، کسی نیست که بگوید: "عزیزم؛ قرص مسکّن برایت بیاورم؟"

زن‌های محافظت شده، راه رفتنی با طمأنینه دارند
ولی زن‌های محافظت نشده، یا بسیار تند راه می‌روند یا کُند...
زنِ محافظت نشده، یا غر می‌زند یا به جایی خیره می‌شود...
زنِ محافظت شده، مهمانی ترتیب می‌دهد و از مسافرت‌هایش می‌گوید،
زنِ محافظت نشده، گریه می‌کند و آنقدر این کار را ادامه می‌دهد که دیگر اشکش در نیاید.
زنِ محافظت شده، همیشه در نیمه‌ راهِ گریه و ناامیدی به زندگی برمی‌گردد...


👤 فریبا وفی

باران بارانی
۲۸ دی ۹۶ ، ۲۱:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام

امروز دارم کتاب "خدا با توست" از "جی.پی.واسوانی" را میونم. این کتاب را چند سال پیش هم خوندم. واقعا کتاب خوبیه. بخاطر همین دوباره براش وقت میذارم. در جایی از کتاب نوشته:

در هجوم تردید و دودلی به او توکل کن

هنگامی که نیرویت تحلیل رفته است به او توکل کن

در ایمان راستین به او توکل کن

و آنگاه که چیرگی بر مشکلات دشوار می نماید.

در سراشیبی و ناهمواری

به خدا بسپار

آیا بذری را که می نشانی نمی توانی درو کنی؟

به خدا بسپار

خواسته هایت را به او بسپار

فروتنانه گوش دل به او بسپار و ارام باش

آنگاه ذهنت از عشق الهی سرشار خواهد شد

پس به خدا بسپار

چقدر این جملات زیباست. یادمه چند سال پیش فوکوس کرده بودم رو کتاب های این جی پی واسوانی. واقعا زسیا و امیدبخش هستند. خدایا به تو میسپارم. همه چیز را.

دیروز کلا گوشیم سایلنت بود. خانوم ط زگ زد و من ج ندادم. واقعا احتیاج به سکوت و تنایی دارم. حوصله شنیدن حرفاش را ندارم مخصوصا در وضعیتی که نمیدونم راه درست چیه و نمیدونم چطور باید راهنماییش کنم. بجز اون آقای م هم زنگ زده بود و اس هم داده بود. با اینکه فکر نمیکنم اون کیس مناسبی برای من بشه با اینحال گفم دور از ادبه اگر باهاش تماس نگیرم. بهش زنگ زدم و گفتم که متوجه تماسش نشدم. عذر خواهی کردم و گفتم جای مناسبی برای بیرون رفن نیافتم و این روزها هم جو جامعه محرمی شده و به نظرم فرصت خوبی برای آشنایی نیست. او هم حرف من را تایید کرد. خلاصه قرار شد برای هفته آینده باهاش تماس بگیرم. این هم اخرین خاستگارم.


دیشب هم مجدد با دوست گ دعوام شد. از قضاوت هاش خسته شدم. جرا ما ادمها به اینطور راحت به خودمون اجازه میدیم در مورد دیگران قضاوت کنیم. به من میگه: "از س بلند شدی اومدی اینجا شدی کارمند م. چقدر مسخره". یبار دیگه هم البته بیشتر از یبار بهم گفت:"من نمیدونم اخه دختری مثل تو با اینهمه تحصیلات و خانواده خوب و قیافه خوب و ... چرا باید مونده باشه؟"

حرفاش مثل چاقو فرو میره تو قلبم. میتونم ببخشم ولی دلیلی نمیبینم که بخوام تحملش کنم. این بار دیگه تصمیمم قطعی هست.دیشب هر چی پیغام داد و معذرت خواست جواب ندادم.


همین میشه دیگه وقتی راح سفره دلمون را پیش هر کسی باز می کنیم. نتیجش میشه همین. طرف به خودش اجازه میده در مورد ما قضاوت کنه. آخه به اون چه ربطی داره چرا من برگشتم ایران؟ به اون چه ربطی داره چرا من کارمند شدم؟ به اون چه ربطی داره که چرا حقوق من کمه؟


خدایا با من هم کمک کن عادت زشت قضاوت کردن در مورد دیگران را کنار بذارم.


اما دکتر ل عزیز من. یعنی الان چکار میکنه؟ یعنی عزاداری میره؟ سه شنبه وقتی اومد توی جلسه به همه ما گف: عزاداری هاتون قبول باشه. الان کنار خانوادشه؟ خوش به حال خانوادش خوش به حال دوستانش. خدایا نقش دکتر ل تو زندگی من چیه؟ برای چی انقدر رفتارش به دلم میشینه؟ تا حالا انقدر یه ادم به دل من ننشسته.


باران بارانی
۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر