دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

آخرین نظرات

  • ۲۵ خرداد ۹۷، ۱۲:۲۲ - Siamak Bagheri :)

۳۱ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

سلام

دیروز و امروز همه رییس ها دارن میان دیدن رییس ما. بخاطر خواهرش که فوت کرده. امروز ساعت 15 جلسه داریم. ترتیب شیرینی را هم دادم.

الان یک کرم رو میزم کشتم. حدس میزنم از توی توت خشک ها پیداش شده عه. خدا لعنتش کنه. هر وقت توت خشک میخرم حداقل یه کرم توش هست. منم انقدر عصبانی شدم که با دستمال کاغذی برداشتم و فشارش دادم. ترکید. خیلی حس بدی بود.


امروز اومدم کمی درس بخونم که هرکاری کردم گوگل اسکولار رو لپتاپم باز نمی شد. خلاصه انقدر کار کردم تا باز شد.

 الان قراره رییس بزرگ با دکتر ل بیان. سه هفته است که دکتر ل را ندیدم.


رییس بزرگ اومد. دکتر ل باهاش نبود. تف.


باران بارانی
۳۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

Remember the days you prayed for the things you have now

سلام

الان داشتم تلگرام را بالا و پایین می کردم که این جمله را دیدم. وای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا من الان یک عالمه نعم دارم که قبلا براش خیلی دعا کردم  ارزو داشتم.

شغل

دکترا

تموم شدن واحدهای دانشگاه

وام مسکن

قطار

اب  هوای خوب

ارامش

امنیت

ارتودونسی....

وای خدای من مگه میشه؟

خیلی راحت از کنار چیزهایی که داریم میگذریم و فراموش می کنیم به زمانی ارزوی همچین چیزهایی را داشتیم.


نمایشگاه تموم شد. ولی کلی درس و خاطره برام گذاشت. با ادم های جدید اشنا شدم با شرکت های موفق. کلی خاطره شد. یک نکته مهم یاد گرفتم. ادم هایی در نمایشگاه دیده بودم که قبلا خیلی بدی در موردشون شنیده بودم ولی وقتی از نزدیک با اونها صحبت کردم نظرم غییر کرد و به این نیجه رسیدم که نباید از روی حرفهای دیگران در مورد انسان ها قضاوت کنم. آره زندگی خیلی پیجیده است. قضاو کردن واقعا کار سختیه.


خدایا خودت بمن سعه صدر بده. خودت ارامش بده. خدایا خودت مواظبم باش. خدایا خودت منو تنها نذار.


امروز م خیلی خوب و بدون مزاحمت استراحت کردم. کلا روز ارومی بود.

و اما باز هم تنهایی.

دیشب ب ا اس داد توی تلگرام. حالمو پرسید. اصلا نگار نه انگار که ما بهم زدیم و هرچی بین ما بوده تموم شده. من تحویلش نگرفتم. حوصله روابط الکی ندارم. اونهم این ادم که امتحانش کردمو و مثل روز برام روشنه که قصدش چیه.


دوست گ هم که صدبار زنگید و ج ندادم. دیگه کلا وارد خلا شدم. خلا بمعنای واقعی. هیچکس دورم نیست. س هم که ازدواج کرده و درگیر خرید خونه و ... برای من کلا وقت نداره. تنها دوستم مریمه که تلفنی با هم صحبت می کنیم و گاهی میرم خونش.

خلاصه این زندگی الان منه. تنهاتر از همیشه ولی خیلی هم آزاردهنده نیست. انگار دیگه عادت کردم و پوستم کلفت شده انقدر سرگرم کار و درس شدم که فرصت ناراحتی ندارم. همینجوری خوبه.


فردا بعد از پنج روز میرم سرکار. نمیدونم رییس برگشته یا نه. اخه خواهرش هفته قبل به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه.

باران بارانی
۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۸:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام

این روزها خیلی خوبه. هر رور میرم نمایشگاه. خیلی هیجان انگیزه. امروز یه پیشنهاد کار داشتم.


یه مدیرکل از همکارها دیدم. چقدر مهربون بود چقدر متشخص. امیدوارم فردا کلی هدیه بگیرم. فردا روز اخره.

یه مدیرکل دیگه هم دیدم. یه معاون مدیرعامل دیدم. کلی ادم خوب دیدم. 

با کلی ادم های فنی و موفق صحبت کردم. کلی همکار دیدم. دو تا ادم اهنی دیدم. کلی شیرینی و نسکافه و اب میو خوردم.

کلا خیلی روز خوبی بود. خدایا شکرت بخاطر اینهمه ادم های خوب.

خدایا شکرت که اینهمه ارتباطات خوب پیدا کردم.

خدایا شکرت که دوستم داری

خدایا عاشقتم. خدایا ممنون بخاطر اینهمه انرژی و تازگی و سر حالی و سلامتی.

باران بارانی
۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام دوروزه خیلی سرم شلوغه. خیلی.

دیروز دکتر ل بهم زنگ زد کمی صحبت کردیم. هنوز خسته ام. خوابم میاد.

نمیدونم  چی بنویسم.


باران بارانی
۲۳ مهر ۹۶ ، ۱۵:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام

تعطیلات اخر هفته تموم شد. خیلی زود. چقدر زود میگذره. 21 روز از پاییز گشت و من هنوز تنهام. تنهای تنها.


تنها کار مفیدم ترمیم ناخن بود. الان هم یک عالمه لباس ریختم تو ماشین لبسشویی. همین.


درس هم نخوندم کلا. امروز آگها یک فرصت مطالعای دیدم. به نظر خیلی عالی بود. کاش بیشتر روز تزم تمرکز کرده بودم و الان میتونستم با دست پر به فرص مطالعاتی برم. کااااااااااااااااااااااااااااااش


حالا اینده را هنوز از من نگرفتن. تلاش می کنم. باز هم و ناامید نمیشم.



باران بارانی
۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام

بعضی وقت ها قاطعانه  "نه" می گوییم و عواقب آن را می پذیریم. من دیشب گفتم نه. با قاطعیت و الان هم پای حرفم ایستادم.

دیشب همون معرف توی تلگرام بهم پیغام داد. گفت فردا میخواد بره اداره  و آقای ر را ببینه. من گفم دیگه درمورد من با اون اقا صحبت نکن. چون جواب من کاملا منفیه. مردی که دوماهه من را دیده و هی امروز و فردا کرده به بهانه های مختلف به نظر من قابل اعتماد نیست. امیدوارم در جای دیگری با کس دیگری خوشبخت بشه. الانم از تصمیمی که گرفتم راضیم.

این چند روز خیلی سرم شلوغ بود. دیشب تا دیروق کار کردم و نتیجه را برای رییسم فرستادم. پریروز هم با استادم قرار داشتم. یک قدم رفتیم جلوتر.

پریروز که دانشگاه بودم دکتر ل عزیز بهمزنگ زد. گفت که زحمی داره. ازم خواست که یک پاورپوینت برای رییس در کنم. آماده کردم و براش فرستادم و کمی هم در مورد یک نامه که به نتیجه نرسیده بود سرش غر زدم. بهش گفتم :"من خیلی از دست م دلگیرم." گفت:" منم دلگیرم خانوم دکتر. میخوام پیداش کنم و حالش را بگیرم" و با لحن شوخی تعریف کرد. خلاصه کلی خندیدم و دلگیریم کم شد. و گفت که هر مشکلی داشتم میتونم به زنگ بزنم.

خدایا چه انرژی داره این ادم. خدا حفظش کنه. خدا کمکش کنه. خدایا همیشه مواظبش باش.


پریروز پیش یکی از همکلاسی هام هم رفتم. کمی با هم صمیمی شدیم و درد دل کرد. اینکه خیلی پول دار بودن و الان فقیر شدن چون برادرش ورشکست شده و هرچی داشتن دادن به برادرش. خدا کمکش کنه.


رییسمون یه روز فرجه بهم داده. بخاطر کارهایی که تو خونه انجام دادم و براش فرستادم. احتمالا هفته آینده یه روز نمیرم. خلاصه خوش بحالمه.


امروز هم روز خوب و خوشیه خداراشکر. همه جا آرومه همونجوری که من دوست دارم.


خدایا شکرت






باران بارانی
۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۱:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

همین الان فهمیدم چرا تا حالا نیمه گمشده را پیدا نکردم. گابریل جوابم را داده:

شاید خدا خواسته است 

ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی 

و سپس شخص مناسب را....

به این ترتیب وقتی او رایافتی 

بهتر می توانی شکر گذار باشی.


#گابریل_گارسیا_مارکز


@vojdanbidari 📢

باران بارانی
۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

ارتعاش آرزوها


هر آرزویی که داریم ارتعاشی ویژه دارد . وقتی آرزویی را به صورت یک اندیشه به کائنات می فرستیم ، آن آرزو به طور کلی با ارتعاش انرژی سرچشمه معنوی ما هماهنگ می شود .


مثلاً آرزوهایمان این است : من می خواهم فراوانی را جذب کنم. من می خواهم سلامت جسمانی ام را احساس کنم .


من می خواهم روابطی سرشار از آرامش داشته باشم . من می خواهم درباره زندگیم احساس خوبی داشته باشم .


انرژی اندیشه ما تعیین می کند که در حیطه معنویت زندگی می کنیم یا نه. 


پس هر شک و تردید به آن آرزوها ، از نظر ارتعاشی که با توانایی های ما هماهنگی نداشته باشد ما را به آرزوهایمان نمی رساند.


یعنی به طور ناخودآگاه محدودیت هایی را به ذهنمان تحمیل می کنیم .


وقتی توجه خود را بر امری متمرکز می کنیم نباید ذره ای شک و تردید داشته باشیم که می توانیم آن را بیافرینیم .


وقتی الهام می گیریم و احساس خوبی نسبت به ان داریم به یاد می آوریم که خدا همیشه در دل ما حضور دارد و ما نیز همیشه در آغوش او هستیم.


بنابراین نمی توانیم اندیشه های محدود را در سر بپرورانیم .


منبع بی پایانی از نعمت ها وجود دارند که به طور کامل در اختیار ما هستند. به علاوه این منبع بی پایان به صورت انرژی است و به جایی رهسپار می شود که فراخوانده شود.


#وین_دایر_راز


@vojdanbidari 📢

باران بارانی
۱۴ مهر ۹۶ ، ۲۱:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

هر چقدر می خواهی و دلت میخواهد

فقط آرزو کن.

کائنات برآورده می کند


توان آدمیان را

با آرزوهایشان می شود سنجید


پس تا می توانی آرزو کن

دلت برای دنیا هم نسوزد


فراهم کردن آرزوهای تو

برای دنیا هیچ کاری ندارد،

مطمئن باش

به این شرط که خودت باورشان کرده باشی...!


پس همین حالا بخواه...

تا برآورده شوند...


#ارد_بزرگ


@vojdanbidari 📢

باران بارانی
۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۹:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام

من دیروز رسما ضایع شدم.  دیروز ساعت چهار داشتم اماده میشدم که برم سر قرار که موبایلم زنگید. آقای م بود. یه چیزی گفت که برق از چشمم پرید. گفت که اون کافی شاپ جای مناسبی نیست و در شان من و شما نیست.

من خیلی عصبانی شدم ولی بروی خودم نیاوردم. سیاست کردم. بعد پیشنهاد داد که بریم فلان زیارتگاه. من گفتم خبر میدم.

نمیدونم از اینکه گفت اونجا در شان ما نیست نظورش چی بود. من قبلااونجا رفتم و به نظرم جای دنج و خوبیه. خلاصه خیلی هم عصبی بودم. شب بهش اس دادم و گفتم فردا نمیتونم بیام زیارتگاه ولی توضیح ندادم.

اخه چرا باید برم روی قبرها قدم بزنم و در مورد ایندم صحبت کنم؟

و با اعصاب داغون و دلی شکسته خوابیدم. کلی هم سر خدا غر زدم که چرا دعای من رو مستجاب نمی کنه؟ کم هم بغض کردم. صبح بیدار شدم دیدم آقای محترم عکس فرستاده و در مورد خانوادش نوشته. منم که عصبی بودم نوشتم این روش تبادل اطلاعات در مورد همچین موضوع مهمی در شان من نیست و ازش خواستم که بیاد تهران. بعد هم بلافاصله گفتم روزخوش. خلاصه همین. دیگه خود میدونه.

ولی نکته مهمی که فهمیدم این هست که طرف دیپلمه. فکر کنید دیپلم. آخه اون احمق بی عقلی که ما رو به هم معرفی کرده دقیقا چه منظوری داشته؟


الان خیلی حرصم گرفته یه فکرهایی تو سرمه که ترجیح میدم چیزی ننویسم ولی کلا فکر می کنم اون معرف میخواسته منو اذیت کنه و قصد خیری نداشته.

باران بارانی
۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۰:۲۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر