دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

آخرین نظرات

۳۵ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

🌷🌷🌷

راضیم به رضای خدا


کشاورزی بود که تنها یک اسب برای کشیدن گاوآهن داشت. روزی اسبش فرار کرد.


همسایه ها به او گفتند:چه بد اقبالی!

او پاسخ داد:راضیم به رضای خدا


روز بعد اسبش با دو اسب دیگر برگشت.

همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!

او گفت:راضیم به رضای خدا


پسرش وقتی در حال تربیت اسبها بود افتاد و پایش شکست.

همسایه ها گفتند:چه اتفاق ناگواری!

او پاسخ داد:راضیم به رضای خدا


فردای آن روز افراد دولتی برای سربازگیری به روستای آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند.

همسایه ها گفتند:چه خوش شانسی!

او گفت:راضیم به رضای خدا


 و این داستان ادامه دارد...

همانطور که زندگی ادامه دارد...

وخدا هیچگاه بنده اش را نمی آزارد...

که او عاشق ترین معشوق است


ازصمیم قلب میگویم:

      ✨راضیم به رضای خدا✨

🌷🌷🌷


@bakelasbashim

باران بارانی
۲۴ تیر ۹۷ ، ۱۰:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ﺍﺯ بزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﺁﺭﺍﻣﯽ؟ 


گفت:ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﺮ ﭘﻨﺞ ﺍﺻﻞ ﺑﻨﺎ ﮐﺮﺩﻡ:

💐1.ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﺭﺯﻕ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﻤﯽﺧﻮﺭﺩ، ﭘﺲ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻡ! 


💐۲. ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺑﯿﻨﺪ، ﭘﺲ ﺣﯿﺎ ﮐﺮﺩﻡ!


💐٣.ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﺮﺍ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﻧﻤﯽﺩﻫﺪ، ﭘﺲ ﺗﻼﺵ ﮐﺮﺩﻡ


💐۴.ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﮐﺎﺭﻡ ﻣﺮﮒ ﺍﺳﺖ، ﭘﺲ ﻣﻬﯿﺎ ﺷﺪﻡ! 


💐۵.ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻧﯿﮑﯽ ﻭ ﺑﺪﯼ ﮔﻢ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ ﻭ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺑﻪ ﺳﻮﯼ ﻣن ﺑﺎﺯﻣﯽﮔﺮﺩﺩ، ﭘﺲ ﺑﺮ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﻓﺰﻭﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺑﺪﯼ ﮐﻢ ﮐﺮﺩﻡ! 


ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﯾﻦ 5 ﺍﺻﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﯾﺎﺩﺁﻭﺭﯼ ﻣﯽکنم.


@bakelasbashim

باران بارانی
۲۲ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

💧مناجات زیبای دکتر چمران💧


💎خدایا ...

از بد کردن آدمهایت شکایت داشتم به درگاهت

اما شکایتم را پس میگیرم ...

من نفهمیدم! فراموش کرده بودم که بدی را خلق کردی تا هر زمان که دلم گرفت از آدمهایت، نگاهم به تو باشد ..

گاهی فراموش میکنم که وقتی کسی کنار من نیست ،

معنایش این نیست که تنهایم ...

معنایش این است که همه را کنار زدی تا خودم باشم و خودت ...

با تو تنهایی معنا ندارد !

مانده ام تو را نداشتم چه میکردم ...!

❤️دوستت دارم ، خدای خوب من

@bakelasbashim

باران بارانی
۲۲ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام

این مدت که دنبال خونه بودم باعث شد ادم های اطرافم را بیشتر و بهتر از قبل بشناسم. یکی از دوستانم برام گنج العرش نذر کرد و 15 میلیون هم کمکم میکنه. وقتی هم دنبال خونه بودم کلی برام وقت گذاشت و باهام میومد بنگاه.

یه دوست دیگم که اونهم کلی برام وقت گذاشت و گفت میخواد وامش را بده بمن. البته من ازش نمیگیرم چون خودش توی شرایط بدتریه.

یه دوست دیگم اونهم باهام میومد بنگاه و بهم اعتماد به نفس داد که سریعتر تصمیم بگیرم و برام دوتا چک با مبلغ بالا کشید. من خودم برام سخته اینطوری به کسی اعتماد کنم. واقعا برام سخته.

اینها ادم هایی هستند که حتما تا اخر عمرم کنارم میمونن و همیشه اونها رو نگه میدارم. ادم هایی که ازش دارن باهاشون زندگی کنی.


خدایا ممنونم بخاطر این ادم های خوب که سر راهم گذاشتی. همه دارن بهم کمک میکنن. دوست داشتم حالا که خونه نوسازه خودم اولین بار برم داخلش و زندگی کنم. بازهم ناامید نیستم. درست میشه. هنوز کلی وقت هست.



باران بارانی
۲۲ تیر ۹۷ ، ۱۱:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام

سه شنبه و چهارشنبه یعنی 19 و 20 تیر برای من روزهای خاصی بودند. روزهایی که یکی از بزرگترین معجزه های زندگیم اتفاق افتاد. من روز سه شنبه پس از جستجوهای خیلی زیاد یه آپارتمان کوچک نقلی پیدا کردم که با شرایط من میخوند. خلاصه خوشحال و خندان برگشتم خونه.

تصمیم گرفتم چهارشنبه عصر برم و قولنامه کنم. چهارشنبه صبح از بنگاه بمن زنگ زدند و گفتن که فروشنده منصرف شده و نمیخواد بفروشه. خلاصه من خیلی ناراحت شدم. عصر دوباره رفتم دنبال خونه ولی متاسفانه هر چی گشتم چیزی پیدا نکردم. در یکی از خیابانهای اون اطراف مجدد همون مالک را بطور کاملا اتفاقی دیدم. سوال کردم که چرا از فروش خونه منصرف شده؟

در کمال ناباوری جواب داد که منصرف نشده. گفتم بنگاهی اینطور گفته. گفت من اصلا اون بنگاه را نمیشناسم و فقط در دیوار اگهی زدم. اون از توی دیوار اگهی را برداشته. خلاصه فهمیدم که اون بنگاهی بمن دروغ گفته. و همونجا نشستیم و قولنامه نوشتیم و تموم شد.

اون خونه متعلق بمن بود. اون بنگاهی بمن دروغ گفت و کار خدا بود که من اون مالک را کاملا تصادفی ببینم. وقتی که در اوج ناامیدی بودم. 


کارهای خدا اینجوریه. وقتی قرار باشه کاری را درست کنه دیگه همه دنیا هم بسیج بشن نمیتونن مانع بشن. پروردگارا ممنونم ازت.


خلاصه من قولنامه نوشتم. دیگه فاز جستجو تموم شد. چقدر توی اینترنت جستجو کردم و عصرها رفتم دنبال خونه توی این گرمای شدید.


تموم شد. پروردگارا ممنونم ازت.



باران بارانی
۲۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام

خداراشکر که دیروز روز خوبی داشتم و با احساس خوبی رفتم خونه. خداراشکر که همه چی خوبه و من آرامش دارم. 

الته عصر بصورت موقت یکساعتی حالم بد شد ولی دوباره یاد خدا افتادم و حالم بهتر شد. دوباره به این فکر کردم که خدا زنده است و مواظبمه و دلیلی برای ناراحتی وجود نداره. خدایا شکرت. ممنون که هستی. ممنون که مواظبم هستی.

الان هم اتفاق نگران کننده ای افتاده ولی من نگران نیستم و همه چی را سپردم به خدای بزرگ. خدا کمکم میکنه و خیالم راحته که همه چی حل میشه. اگر چیزی قسمت من باشه هیچ جیز نمیتونه اونو از من بگیره. اگر ملکی، ماشینی، ادمی و حتی عشقی(هرچیزی)متعلق بمن باشه هیچکس نمیتونه اونو از من بگیره. هیچکس. هیچکس. چون خدا اونو برای من نگه میداره. 


نگران هیچی نیستم. هیچی. خدا با منه و ازم مواظبت میکنه. خدا هوامو داره. خدا بهترین دوستمه.

من در پناه لطف و رحمت پروردگار بزرگ هستم و به هر چیزی که بخوام میرسم. خدایا ممنونم ازت. پروردگارا ممنونم ازت. سپاس فراوان. 

باران بارانی
۲۰ تیر ۹۷ ، ۱۲:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام

الان یاد رابطم با مح افتادم. اون روز ها من تازه با مج تموم کرده بودم و درواقع اون منو ترک کرده بود. بدون هیچ دلیل و توضیحی در اوج رابطه گذاشت و رفت. واقعا حال بدی داشتم. ناامید و افسرده و داغون بودم. کلا دلم گرفته بود. 


اون روزها جز بدترین روزهای زندگیم بود. از خدا بریده بودم. از همه ادمها بریده بودم. دلم به هیچی خوش نبود. خلاصه در افسردگی کامل به سر میبردم. یه روز پنجشنبه صبح که از خواب بیدار شدم و با اشک و اه توی رختخواب بودم صدای تلگرام را شنیدم. یه نفر بهم پیام داده بود. گوشیمو نگاه کردم ولی سین نکردم. چند دقیقه بعدش به خودم گفتم شاید کاری داشته باشه. بالاخره هم دانشگاهی بودیم و به خودم گفتم شاید سوال مهمی داره.


خلاصه بهش ج دادم و گفتم:"اگر امری هست بفرمایید." اونهم گفت:"که کار خاصی نداره و فقط میخواسته سلامی بکنه و حالم را بپرسه." خلاصه سر صحبت باز شد و کمی چت کردیم. من هم سر درد دلم باز شد. اونهم بهم پیشنهاد دوستی داد. هیچوقت اون لحظه یادم نمیره. خیلی برام شیرین بود. تا شب کم و بیش با هم چت نیکردیم. بعد گفت که روز بعد، یعنی روز جمعه باید بره ترکیه یه مسافرت کاری. خلاصه روز بعد من هم ارایشگاه بودم. کلی با هم در ارتباط بودیم. یکشنبه و دوشنبه هم همدیگه را دیدیم. همه چی خوب و بدون استرس پیش رفت. همه چی زیبا بود تا اینکه این اتفاقات افتاد.


الان که به اون روزها فکر میکنم میبینم بهترین روزهای زندگیم بودند. خدا بهم نگاه کرده بود. خدا کمکم کرده بود. خدا برام یه نجات دهنده فرستاده بود. یه نفر که هوامو داشته باشه. یه نفر که مواظبم باشه . حالمو خوب کنه. 

خدایا ممنونم ازت. خدایا سپاسگزارم. 


خدایا بزار باز هم اون حس زیبا و اون ارامش را در کنار مح تجربه کنم و عاقبت بخیر بشم. خدایا باز هم ممنونم.

باران بارانی
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۳:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سلام

من دیروز عصر حالت طبیعی نداشتم. در نتیجه وسوسه شدم و زنگ زدم به یک فالگیر که قبلا دوستم معرفی کرده بود. بیشتر نیاز داشتم که یه نفر بهم روحیه بده.

خلاصه زنگ زدمو حرف های خوبی شنیدم. یکی از این حرف های خوبی که شنیدم و خیلی لذت بردم این بود:" تو هر کاری بخوای میتونی انجام بدی. هرکاری. هرکاری انجام بدی عالی میشه. عالی.".  و چندین بار این جمله را تکرار کرد. 

خیلی با شنیدن این جمله حالم بهتر شد. خیلی زیاد. این حرف باعث شد یه نگاهی به گذشتم بندازم. به اینکه درس خوندم تو مدرسه ای که دوست داشتم. رفتم داشنگاهی که دوست داشتم و رشته ای که خیلی بهش علاقه دارم را خوندم. بعد خیلی راحت جذب بازار کار شدم. چند سال کار کردم و بعد برای ادامه تحصیل به کشوری رفتم که عاشقش بودم.


بعد اراده کردم که اونجا یه پروژه انجام بدم. انجام دادم و پولش را گرفتم. وقتی برگشتم ایران رفتم در شرکتی که کار کردم. بعد تصمیم گرفتم که دکترا بگیرم. دکترا قبول شدم. 


بعد تصمیم گرفتم یه شغل دایمی و راحت داشته باشم. به اونهم رسیدم. خدای من تو چقدر باهام مهربون بودی و هستی اخه.


تصمیم گرفتم ماشین بگیرم. گرفتم. تصمیم گرفتم اپارتمان بگیرم و گرفتم. الان میخوام یه آپارتمان دیگه بگیرم و به امید خدا میگیرم. در تمام این کارها از خدا کمک گرفتم. 


فقط در یک زمینه هنوز موفق نشدم اونهم دلیلش را میدونم. دلیلش واضح هست. انقدر مغرور بودم که از خدا کمک نگرفتم. از خدا نخواستم که کمکم کنه. اونهم در زمینه پیدا کردن دوست خوب و شریک آینده زندگیم.


در این زمینه هم از خدا میخوام که کمکم کنه هم در دنیای واقعی و هم در دنیای مجازی. این روزها بعد نماز صبح بعد از شکر و سپاس از خدا میخوام که راه و ماموریت امروز من رو بهم نشون بده. از خدا میخوام که کلمات مناسب را در دهانم قرار بده. از خدا میخوام که کمکم کنه که بتونم دیگران را جذب کنم و ...

از فردا باید از خدا بخوام که در دنیای چت و تلگرام و واتساپ و ... هم کمکم کنه که کلمات مناسب را انتخاب کنم و بتونم بیشتر ادم های خوب را جذب کنم و کسی از دستم ناراحت و دلشکسته نشه.


امروز از خدا خواسته بودم که کمکم کنه و کلمات مناسب را در دهانم قرار بده. همینطور هم شد. خیلی خوب صحبت کردم در جلسه و در صحبت خصوصی با همکارم. خیلی خوب صحبت کردم و خودم خیلی راضی هستم.


از این به بعد در دنیای مجازی و در رابطه با اقایون هم از خدا میخوام کمکم کنه که خیلی خوب و جذاب صحبت کنم. از خدا میخوام که کلمات مناسب و زیبا و جذاب را در دهانم قرار بده. از خدا میخوام که ادم های خوب و حسابی را سر راهم قرار بده. از خدا میخوام که در روابطم هم به هر چیزی میخوام برسم و روی هر کس دست میذارم اون رابطه به خوبی و خوشی پیش بره.


خدا همیشه کنار ماست. کافیه بخواهیم و ببینیمش. اگر کمی با انصاف بیشتری به زندگی و گذشته و حال خودمون نگاه کنیم، خدا را همیشه میبینیم. خدا همیشه بوده و هست و خواهد بود. خدای مهربونم شکرت. شکرت. شکرت.  پروردگارا سپاسگزارم. پروردگارا ممنونم. پروردگارا باز هم کنارم بمون. 


پروردگارا ممنونم بخاطر همه نعمت هایی که بمن دادی و من ندیدم و متوجه نیستم و میدونم که این نعمت ها قابل شمارش نیست. خدایا شکرت. خدایا ممنونم به خاطر ادم هایی که وارد زندگیم شدند چه خوب و چه بد، هر کدوم درس های خوبی بمن دادند. هر کدوم باعث شدند که وسعت دید من افزایش پیدا کنه.


خدایا شکرت فقط همین


باران بارانی
۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۲:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

سلام

دارم میمیرم از شدت خواب. دیشب اصلا خوابم نمیرفت. امروز ه ساعت 4:30 بشدار شدم و ساعت 6 صبح شرکت بودم. ساعت 7 جلسه داریم. آخه خداییش ساعت هفت صبح وقت جلسه است. خیلی خیلی خوابم میاد. تازه عصر هم میخوام برم خونه ببینم و وقت استراحت ندارم.

الان زنگ زدن گفتند:"یک جلسه اورژانسی دیگه برای آقای مدیر خیلی سطح بالا پیش اومده و جلسه امروز برگزار نمیشه.".

شما باشید باور می کنید؟ واقعا باور می کنید؟

عه.

باران بارانی
۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۶:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر


پیرمرد دانایی برای نوه اش از حقایق زندگی چنین گفت: 

دروجود هر انسان همیشه مبارزه ای وجود دارد مانند دوگرگ! یکی از گرگ ها سمبل بدی ها مثل
حسد، غرور، تکبر، خودخواهی و... و دیگری سمبل مهربانی، عشق، راستی و... است. 

کودک پرسید: پدر بزرگ کدام گرگ پیروز می شود؟ پیرمرد لبخندی زد و گفت: گرگی که تو به آن
غذا می دهی!

باران بارانی
۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۶:۳۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر