دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی
پنجشنبه, ۲۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۱:۵۵ ق.ظ

وقتی لازمه قاطعانه بگیم نه

سلام

بعضی وقت ها قاطعانه  "نه" می گوییم و عواقب آن را می پذیریم. من دیشب گفتم نه. با قاطعیت و الان هم پای حرفم ایستادم.

دیشب همون معرف توی تلگرام بهم پیغام داد. گفت فردا میخواد بره اداره  و آقای ر را ببینه. من گفم دیگه درمورد من با اون اقا صحبت نکن. چون جواب من کاملا منفیه. مردی که دوماهه من را دیده و هی امروز و فردا کرده به بهانه های مختلف به نظر من قابل اعتماد نیست. امیدوارم در جای دیگری با کس دیگری خوشبخت بشه. الانم از تصمیمی که گرفتم راضیم.

این چند روز خیلی سرم شلوغ بود. دیشب تا دیروق کار کردم و نتیجه را برای رییسم فرستادم. پریروز هم با استادم قرار داشتم. یک قدم رفتیم جلوتر.

پریروز که دانشگاه بودم دکتر ل عزیز بهمزنگ زد. گفت که زحمی داره. ازم خواست که یک پاورپوینت برای رییس در کنم. آماده کردم و براش فرستادم و کمی هم در مورد یک نامه که به نتیجه نرسیده بود سرش غر زدم. بهش گفتم :"من خیلی از دست م دلگیرم." گفت:" منم دلگیرم خانوم دکتر. میخوام پیداش کنم و حالش را بگیرم" و با لحن شوخی تعریف کرد. خلاصه کلی خندیدم و دلگیریم کم شد. و گفت که هر مشکلی داشتم میتونم به زنگ بزنم.

خدایا چه انرژی داره این ادم. خدا حفظش کنه. خدا کمکش کنه. خدایا همیشه مواظبش باش.


پریروز پیش یکی از همکلاسی هام هم رفتم. کمی با هم صمیمی شدیم و درد دل کرد. اینکه خیلی پول دار بودن و الان فقیر شدن چون برادرش ورشکست شده و هرچی داشتن دادن به برادرش. خدا کمکش کنه.


رییسمون یه روز فرجه بهم داده. بخاطر کارهایی که تو خونه انجام دادم و براش فرستادم. احتمالا هفته آینده یه روز نمیرم. خلاصه خوش بحالمه.


امروز هم روز خوب و خوشیه خداراشکر. همه جا آرومه همونجوری که من دوست دارم.


خدایا شکرت






  • باران بارانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی