دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی
جمعه, ۱۴ مهر ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ق.ظ

روزی که من ضایع شدم

سلام

من دیروز رسما ضایع شدم.  دیروز ساعت چهار داشتم اماده میشدم که برم سر قرار که موبایلم زنگید. آقای م بود. یه چیزی گفت که برق از چشمم پرید. گفت که اون کافی شاپ جای مناسبی نیست و در شان من و شما نیست.

من خیلی عصبانی شدم ولی بروی خودم نیاوردم. سیاست کردم. بعد پیشنهاد داد که بریم فلان زیارتگاه. من گفتم خبر میدم.

نمیدونم از اینکه گفت اونجا در شان ما نیست نظورش چی بود. من قبلااونجا رفتم و به نظرم جای دنج و خوبیه. خلاصه خیلی هم عصبی بودم. شب بهش اس دادم و گفتم فردا نمیتونم بیام زیارتگاه ولی توضیح ندادم.

اخه چرا باید برم روی قبرها قدم بزنم و در مورد ایندم صحبت کنم؟

و با اعصاب داغون و دلی شکسته خوابیدم. کلی هم سر خدا غر زدم که چرا دعای من رو مستجاب نمی کنه؟ کم هم بغض کردم. صبح بیدار شدم دیدم آقای محترم عکس فرستاده و در مورد خانوادش نوشته. منم که عصبی بودم نوشتم این روش تبادل اطلاعات در مورد همچین موضوع مهمی در شان من نیست و ازش خواستم که بیاد تهران. بعد هم بلافاصله گفتم روزخوش. خلاصه همین. دیگه خود میدونه.

ولی نکته مهمی که فهمیدم این هست که طرف دیپلمه. فکر کنید دیپلم. آخه اون احمق بی عقلی که ما رو به هم معرفی کرده دقیقا چه منظوری داشته؟


الان خیلی حرصم گرفته یه فکرهایی تو سرمه که ترجیح میدم چیزی ننویسم ولی کلا فکر می کنم اون معرف میخواسته منو اذیت کنه و قصد خیری نداشته.

  • باران بارانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی