دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی
جمعه, ۷ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۷ ب.ظ

خدا با توست،به خدا بسپار

سلام

امروز دارم کتاب "خدا با توست" از "جی.پی.واسوانی" را میونم. این کتاب را چند سال پیش هم خوندم. واقعا کتاب خوبیه. بخاطر همین دوباره براش وقت میذارم. در جایی از کتاب نوشته:

در هجوم تردید و دودلی به او توکل کن

هنگامی که نیرویت تحلیل رفته است به او توکل کن

در ایمان راستین به او توکل کن

و آنگاه که چیرگی بر مشکلات دشوار می نماید.

در سراشیبی و ناهمواری

به خدا بسپار

آیا بذری را که می نشانی نمی توانی درو کنی؟

به خدا بسپار

خواسته هایت را به او بسپار

فروتنانه گوش دل به او بسپار و ارام باش

آنگاه ذهنت از عشق الهی سرشار خواهد شد

پس به خدا بسپار

چقدر این جملات زیباست. یادمه چند سال پیش فوکوس کرده بودم رو کتاب های این جی پی واسوانی. واقعا زسیا و امیدبخش هستند. خدایا به تو میسپارم. همه چیز را.

دیروز کلا گوشیم سایلنت بود. خانوم ط زگ زد و من ج ندادم. واقعا احتیاج به سکوت و تنایی دارم. حوصله شنیدن حرفاش را ندارم مخصوصا در وضعیتی که نمیدونم راه درست چیه و نمیدونم چطور باید راهنماییش کنم. بجز اون آقای م هم زنگ زده بود و اس هم داده بود. با اینکه فکر نمیکنم اون کیس مناسبی برای من بشه با اینحال گفم دور از ادبه اگر باهاش تماس نگیرم. بهش زنگ زدم و گفتم که متوجه تماسش نشدم. عذر خواهی کردم و گفتم جای مناسبی برای بیرون رفن نیافتم و این روزها هم جو جامعه محرمی شده و به نظرم فرصت خوبی برای آشنایی نیست. او هم حرف من را تایید کرد. خلاصه قرار شد برای هفته آینده باهاش تماس بگیرم. این هم اخرین خاستگارم.


دیشب هم مجدد با دوست گ دعوام شد. از قضاوت هاش خسته شدم. جرا ما ادمها به اینطور راحت به خودمون اجازه میدیم در مورد دیگران قضاوت کنیم. به من میگه: "از س بلند شدی اومدی اینجا شدی کارمند م. چقدر مسخره". یبار دیگه هم البته بیشتر از یبار بهم گفت:"من نمیدونم اخه دختری مثل تو با اینهمه تحصیلات و خانواده خوب و قیافه خوب و ... چرا باید مونده باشه؟"

حرفاش مثل چاقو فرو میره تو قلبم. میتونم ببخشم ولی دلیلی نمیبینم که بخوام تحملش کنم. این بار دیگه تصمیمم قطعی هست.دیشب هر چی پیغام داد و معذرت خواست جواب ندادم.


همین میشه دیگه وقتی راح سفره دلمون را پیش هر کسی باز می کنیم. نتیجش میشه همین. طرف به خودش اجازه میده در مورد ما قضاوت کنه. آخه به اون چه ربطی داره چرا من برگشتم ایران؟ به اون چه ربطی داره چرا من کارمند شدم؟ به اون چه ربطی داره که چرا حقوق من کمه؟


خدایا با من هم کمک کن عادت زشت قضاوت کردن در مورد دیگران را کنار بذارم.


اما دکتر ل عزیز من. یعنی الان چکار میکنه؟ یعنی عزاداری میره؟ سه شنبه وقتی اومد توی جلسه به همه ما گف: عزاداری هاتون قبول باشه. الان کنار خانوادشه؟ خوش به حال خانوادش خوش به حال دوستانش. خدایا نقش دکتر ل تو زندگی من چیه؟ برای چی انقدر رفتارش به دلم میشینه؟ تا حالا انقدر یه ادم به دل من ننشسته.


  • باران بارانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی