دلنوشته های بارانی من

طبقه بندی موضوعی
يكشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۴۴ ب.ظ

رییس مهربان

سلام

ما رییس مهربونی داریم. امروز رفت برامون بهترین بستی را خرید. خیلی مزه داد. کلا روز خوبی داشتیم تا الان.


من دیگه منتظر نیستم. من عصبانی بودم خیلی عصبانی. همکارم با من صحبت کرد و حرف هاش مثل آب روی آتیش بود. الان نگرانم نه عصبانی و ناراحت. 

امروز هم کمی قدم میزنم. حال خوبی دارم. شاید هم رفتم تجریش و مانتو ها را نگاه کردم. شاید هم برم هفت تیر. شاید هم زود برم خونه و استراحتی کنم. کلا حالم خوبه. راضیم. زندگیمو دوست دارم. میخوام سالم و سلامت باشم و هزار سال دیگه هم زندگی کنم. 

الان دوسه روزه خیلی با ر چت میکنم. خیلی خوبه سرمو گرم میکنه. خدایا وزنم را کمتر کن.


امروز همکارم یه حرفی در مورد اون یکی همکارم زد که حالم خیلی بد شد. خیلی خیلی بد. انقدر بد که نمیتونم بگم چی. حالا همش دارم بهش فکر می کنم.

وای خدایا چطور ممکنه. حالا فهمیدم که ادم شناس خوبی نیستم. بهیچوجه ادم ها را نمی شناسم.

  • باران بارانی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی